جمعه 9 بهمن 1388
شعر
نیشخند
روزی که دستم شعر ها راپاره می کرد
این آستینم اشک ها را چاره می کرد
انگار یک دستی مرا مانند برگی
در چرخشی بی انتها آواره می کرد
شاید مرا می خواست از خود وارهاند
یا راز این بی خانه مانی را بداند
تا درتمام کوچه های بغض هایم
یک نم برای اشک پاشیدن نماند
حالا که دیگر اشک من افسرده گردید
دستان ولگرد زمان آسوده خندید
در این شکست آباد من در لرزشی سرد
یک دست بر بی خانه مان آهسته خندید
ایوب بهرام
تبلیغات 